تبليغاتX
چوب سرد

گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نمي‌آيد،

مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نمي‌آيد،

 بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمي‌آيد،

دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را خوش نمي‌آيد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 1:38 توسط رضا |


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست
.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:12 توسط رضا |


دیدی آخرش منو گذاشت و رفت

از زمین قلبم و بر نداشت و رفت

دیدی آخرش منو دیوونه كرد

واسه رفتن همینو بهونه كرد

دیدی اون وعده هایی كه رنگی بود

تمومش فقط واسه قشنگی بود

دیدی اون كه دلمو بهش دادم

رفت و از چشمای نازش افتادم

دیدی اونی كه می گفت مال منه

دم آخر نیومد سر بزنه

دیدی خط زد اسممو از دفترش

رفت و اسفند نزدم دور و برش

دیدی اون نخواست برم به بدرقش

دیدی باختم من تو مسابقش

دیدی مهربونیا رو زد كنار

رفت و چشام و گذاشت تو انتظار

دیدی رفت گذاشت پای سرنوشت

گفت شاید ببینمت توی بهشت

واسه کشتن غرورم به تو مدیونم

واسه این که از تو دورم به تو مدیونم

واسه چشمای خیسم به تو مدیونم

واسه این که از غم مینویسم به تو مدیونم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت 18:45 توسط رضا |


روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند

 گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند

 عشق‌ها را همه با دور كمر مي‌سنجند

 خب طبيعيست كه يك روزه به پايان برسند  

                                  عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 16:30 توسط رضا |


گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 18:39 توسط رضا |


 

  دید مجنون را یکی صحرا نورد

  اندرون بادیه بنشسته طرد

                                     کاغذش خاک است وانگشتان قلم

                                             مینوسد نام لیلی دم به دم

  گفت ای مجنون شیدا چیست این؟

  مینویسی نامه؟سوی کیست این؟

                                      گفت مشق نام لیلی میکنم

                                             خاطرخودراتسلی میکنم

  گرچه مارا نیست لحظه،کام او

  عشق بازی میکنیم با نام او

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 12:38 توسط رضا |


باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم

اشک می ریزم دوچشمم را فدایت می کنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام

هرچه میخواهی بگو من هم دعایت می کنم

خسته ای طاقت نداری میروی آخرسفر

طاقت اشکت ندارم پس رهایت می کنم

رفته ای من مانده ام در انتهای عشق تو

رفته ام قربان عکست جان به پایت می کنم

تو نمی دانی چرا اشکم سرازیر است ولی

تا که وقت است من نگاهت می کنم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 16:47 توسط رضا |


 

برای خواب معصومانه ی عشق

 

کمک کن بستری از گل بسازیم

 

برای کوچه شب هنگام وحشت

 

کمک کن با تن هم پل بسازیم

 

کمک کن سایه بونی از ترانه

 

برای خواب ابریشم بسازیم

 

کمک کن با کلام عاشقانه

 

برای زخم شب مرحم بسازیم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت 18:17 توسط رضا |


باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
می خورد بر سقف قلبم
فکر آنکه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت
یاد آیام تو داشتن
می زند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت 23:48 توسط رضا |


بگذار که در حسرت ديدار بميرم...

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم...

دشوار بود مردن و روي تو نديدن...

بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم...

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ...

در وحشت و انوده شب تار بميرم...

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب....

دربستر اشک افتم و ناچار بميرم...

ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست...

تا از غم عشق تو دگر بار بميرم...

تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم...

بگذار بدانگونه وفادار بميرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 13:48 توسط رضا |